تبليغاتX
دختری که نجات یافت


دختری که نجات یافت

دوستان خیلی دلم گرفته.. خدایا چیکارم داشتی که اونو از من گرفتی...

سلام دوستان..

اومدم که بهتون بگم.. دارم میرم شلمچه..

هر چند شلمچه واسه خیلی ها اشناست ولی فقط اونایی میتونند عظمت این خاک پاک رو درک کنند که حداقل واسه یه بار رفته باشند..

نمیدونم شما دوستان کدومتون حتی واسه یه بار هم که شده مهمون این خاک مقدس شدین ولی من برای اولین باره که میرم اونجا..

نمیدونید دلم داره چه جوری پر میکشه واسه شلمچه..

نمیدونید چقدر دلم میخاد وسط اون صحرای برهوت ولی مقدس بشینم و های های گریه کنم و با هر قطره اشک تمام گناهانی که توی این مدت از سر حماقت انجام دادم رو یکی یکی بگم و با گفتنشون از خدا بخوام که به حرمت اون همه خونی که اونجا ریخته شده منو ببخشه..

آخ دوستام نمیدونید چه حالی دارم...

نمیدونید چه جوری با دست لرزون و چشمای به اشک نشسته دارم مینویسم..

اینقدر روزگار به خاطر رفتن فرشته نجاتم بهم سخت گرفته بود که دیگه دوست نداشتم حتی لحظه ای زنده باشم...

از یه طرف عذاب وجدانی که توی این مدت به خاطر تمام گناهام انجام داده بودم و از یه طرف دیگه دردی که فرشته نجاتم با رفتنش به تنم وارد کرد باعث شده بود که دیگه قید همه چی رو بزنم و فقط به خدا روی بیارم که میدونستم لحظه ای تنهام نذاشته..

ولی وقتی تمام راهها برای پیدا کردن شهاب زندگیم به بن بست خورد اینقدر ناامید شدم که یه شب بی پروا نشستم روبه روی خدا و هر چی توی دلم بود بهش گفتم..

شکایت کردم که این چه رسمشه.. چرا وقتی اون رفتنی بود منو تا این حد وابسته به اون کرد..

ولی اون خدا بود.. حتما صلاح کار منو بهتر میدونست.. همون شب بود که به یاد حرف مادر بزرگم افتادم که میگفت دعا تقدیر مقدر شده رو عوض میکنه..

دل من شکسته بود.. بخاطر دوری از اون شکسته بود... پس حسابی آمادگی اینو داشت که برم و به درگاهش و تا میتونم زانو بزنم و ازش بخوام که برگرده..

این کارو کردم یه شب تا صبح گریه کردم..اونقدر گریه کردم که دیگه نفس به زور میزدم.. خدا رو به هر چیز مقدس بود قسم دادم که برگرده ولی انگار صلاحه خدا توی این بود که من همچنان باید به خاطر دوری از اون.. به خاطر از دست داشتنش زجر بکشم..

خدا میدونه که تا کجاها که دنبالش نرفتم... ولی تمام آدرسها و نشونه هایی که ازش داشتم همه و همه یا اصلا وجود نداشت و یا هم اشتباه بود..

با خودم میگفتم اون فرشته پاک چطور میتونسته به من دروغ بگه..

ولی نه... انگار راستی راستی اون یه فرشته بود.. حالا که دارم با خودم فکر میکنم می بینیم که خیلی چیزا بهم میگفت که فقط خودم ازش خبر داشتم..

وقتی باهام تماس گرفت و ازم خواست که توی یادواره شهدایی که توی شهر نزدیک شهر خودمون برگزار میشه شرکت کنم تعجب کردم..

ولی هیچی نگفتم و به خاطر اون و فقط به خاطر اون رفتم و شرکت کردم..

از شلوغی بیزار بودم.. ولی اون ازم خواست که برم..

همون شب رفتم.. با خودم گفتم میرم اونجا فقط واسه خاطر اینکه به فرشته نجاتم قول دادم ولی وقتی پامو گذاشتم اونجا دیگه دلم دست خودم نبود..

دیدن اون همه صحنه از جنگ.. اون صداهایی که توی اون فضا پخش میشد اختیار کامل دلمو ازم گرفت..

خدایا من کجای این دنیا گیر کرده بودم.. دلم بدجوری هوایی شده بود..

وقتی کنار یه غرفه دیدم که یه مادر با چه خلوصی قشنگ روبه روی عکس پسرش نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد دیگه طاقت نیاوردم..

انگار پسرش زنده بود.. بی توجه به همه آدمهای اطرافش به فاصله یه متری از عکس پسرش نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد.. هر کی از اونجا رد میشد نمیتونست این صحنه رو طاقت بیاره.. دل زنگار گرفته من هم طاقتشو از دست داد.. همونجا نشستم و های های گریه کردم..

مگه این جوون نمیتونست زنده باشه ولی خودش خواست که بره و حالا به کجا رسیده بود..

مثل من که خودم خواستم برم و حالا کجا رسیده بودم.. من کجا و این شهید کجا..

از خودم بدم اومد.. از اون همه گناه بدم اومد..

به زور پاهام منو از اون فضا دور میکرد.. اصلا دوست نداشتم از اونجا دور بشم..

خدای من عشق من از کجا میدونست که چنین مراسمی هست من که خودم خبر نداشتم ولی اون بهم گفت..

همون جا بود که به طور واقعی عاشقش شدم..

همون جا بود که توبه کردم از تمام گناهام..

اینقدر توی این زندگی گیر کرده بودم که یادم رفته بود چه چیزای مقدسی دور و برم هستن..

اینقدر دل به هوس این و اون داده بودم که عشق رو یادم رفته بود..

ولی حالا دارم میرم شلمچه..

دارم میرم یه جایی که به کربلای ایران معروفه.. میگن هر کی رفته اونجا دست خالی برنگشته...

من هم دارم میرم که برگشتن عشقمو از تمام شهدای اونجا بخوام..

میخام توی اون زمین مقدس خدا رو به قطره قطره خون شهدایی که مظلومانه به شهادت رسیدند قسمش بدم که شهاب زندگیم برگرده...

میخام خدا رو به نگاه چشمهای تمام مادران چشم انتظاری که هنوز که هنوزه حسرت شهدای گمنامشون به دلشون هست قسم بدم که پیداش کنم و برگرده..

حالا که جز خدا به کسی امید ندارم میخام از خود خدا بخوام که برش گردونه..

میخام خدا رو به ناله هایی که به خاطر تیر خوردن از گلوی اون همه شهید برخاسته شده قسمش بدم که برگرده..

میگن توی یه قسمت از اونجا یه مسجد ساختن به نام مسجد حضرت ابولفضل العباس (ع)

قضیه این مسحد هم این بوده که توی اون قسمت هر چی شهید پیدا می کردن اسمشون یا عباس بوده یا ابولفضل واسه همین اون مسجد رو ساختن..

میگن توی یه قسمت از این مسجد یه جایی هست که هر کسی میتونه حاجتشو از خدا بخواد..

شهدا رو واسطه قرار بده و خواسته شو از خدا بخواد و مطمئن باشه که جواب رد نمیشنوه..

آخه خدا نمیتونه دست کسی که واسطه اش شهدا بودن رو پس بزنه..

دوستان من سوم عید عازم شلمچه هستم..

شاید خیلیهاتون دوست داشته باشید که بیایید و لی شرایطش رو نداشته باشین ولی همین از همتون میخام که هر کی هر حاجت و یا خواسته داری میتونه به صورت خصوصی برام نظر بزاره تا من دقیقا عین نوشته هاش بردارم و به نمایندگی از همه شما بدم به شهدا..

بخدا دست رد به سینه هیشکی نمیزنن..

این شهدا همشون آدمهای آرزومندی بودند که ناکام موندند و حالا شک نکنید که شما رو ناامید نمیکنند..

من که دلم روشنه گمشده ام رو پیدا میکنم .. شما هم توکل کنید..

از همه شما ممنونم..

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:58 توسط کسی که تنها امیدش خداست


خدایا خیلی تنهام...

خدایا خیلی بغض دارم..

خدایا چرا این بغض لعنتی نمیشکنه..

دیگه داره خفه ام میکنه..

ولی نمیشکنه..

خدایا ازت گله دارم..

خدایا چیکارم داشتی که اونو از من گرفتی..

خدایا دارم داد میزنم..

چکارم داشتی که اونو از من گرفتی..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 15:50 توسط کسی که تنها امیدش خداست


خدایا خیلی خسته ام..

خدایا خیلی بغض دارم..

خدایا چکارم داشتی که اونو از من گرفتی..

خدایا چکارم داشتی که اونو از من گرفتی..

خدایا خیلی خسته ام...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 15:43 توسط کسی که تنها امیدش خداست


بهانه های جورواجور بهزاد تمامی نداشت.. به هر راهی متوسل می شد که بخواد منو ببینه..

میگفت صاحب این صدای آروم و زیبا حتما باید یه فرشته باشه.. ولی من هر بار درخواستش رو برای دیدن خودم رد می کردم..

بهش میگفتم که ما توی این مدت که مشکلی نداشتیم چرا بخوایم همدیگه رو ببینیم وای اونقدر بهزاد اصرار کرد تا من پذیرفتم..

توی این مدت خودمو تا میتونستم کریه جلوه داده بودم که بهزاد دیگه اصرار نکنه..

تا میتونستم خودمو زشت جلوه دادم که بهزاد از دیدن من پشیمون بشه .. با اینکه خودم هم دلم خیلی میخواست اونو ببینم و فقط از اون همون یه تصویر کم رنگ که توی پارک دیده بودم داشتم ولی باز نمیخواستم دوستی ما به دیدن هم کشیده بشه... انگار میترسیدم که باز قضیه امیر و نامردی پسرا تکرار بشه... ولی نه .. بهزاد با امیر خیلی فرق داشت...

هر چی کردم بهزاد پشیمون نشد و اصرار کرد که میخاد خواهر جدیدشو ببینه..

باز خام حرفهای پسرونه اش شدم که با صدای قشنگش همراه بود..

گفتم باشه..

توی یه بستنی فروشی که تقریبا یه ساعتی از ما دور بود قرار گذاشتیم.. مخصوصا اونجا قرار گذاشتیم که کسی ما رو نبینه..

صبح روزی که قرار بود باز بهش اسمس دادم و گفتم: « بهزاد قیافه من خیلی ناجوره.. تو رو خدا بیا تا همدیگه رو ندیدیم و دوستیمون تموم نشده از این قرار بگذر»

ولی اون گفت نه: من تا یه ۳ ساعت دیگه توی همون بستنی فروشی منتظرم...

اون سه ساعت گذشت و من زودتر از بهزاد رفتم سر قرار.. میخواستم خودم زودتر از بهزاد اونو ببینم.. یه چند دقیقه ای که گذشت اومد..

و دقیقا روبه روی من نشست..

باورم نمیشد بهزاد اینجور قیافه ای داشته باشه... فوق العاده خوش لباس و شیک و زیبا..

چشمهاش واقعا آدمو دیوونه می کرد.. یه رنگ خاصی داشت که نمیتونستم بهش نگاه کنم.. موهای خوشحالت و صورت سفیدش با اون لبای قرمز زنگش واقعا اونو دیدنی کرده بود..

با اینکه با خودم عهد بسته بودم که وقتی اومد اصلا بهش نگاه نکنم ولی نتونستم.. با یه لبخند ازم پذیرایی کرد و با هم حرف زدیم..

نیم ساعتی کلا دیدار ما طول کشید.. وقتی خواستم برم بهش گفتم که من از نظر قیافه از شما خیلی کمترم و مطمئنم که شما دیگه مایل به دوستی ما من نیستید..

گفت از کجا میدونی؟؟

گفتم مطمئنم..

یادمه دقیقا روز مادر بود... هدیه ای که برای مادرش گرفته بودم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم..

توی راه براش اسمس دادم که اگه از قیافه من خوشش نیومده زودی بهم بگه تا من هم دیگه این دوستی رو تموم شده بدونم...و دیگه بهم اسمس نده..

بهزاد اون روز خیلی باهام حرف زد ولی من مطمئنم بودم که منو قبول نمیکنه..

عجیب این پسر زیبا بود و خوش لباس... چه جور میشد که اون با من که بسیار ساده بودم از همه چیز خوشش اومده باشه و بگه میخاد باز باهام دوست باشه..

تا رسیدم خونه دلم هزار رفت بخصوص اینکه بهزاد هم هیچ اسمس نداد ..

با خودم میگفتم بهزاد از من خوشش نیومده و اسمس نزدنش هم تایید همین حرفشه..

دو ساعتی گذشته بود ولی خبری از بهزاد نبود.. وای خدایا این هم یه شکست دیگه بود.. با اینکه خودم هم دوست داشتم باهاش در ارتباط نباشم ولی ته دلم دوست داشتم که برام اسمس بزنه.. از فکر چشمای قشنگش نمیتونستم بیرون بیام..

هوا خیلی گرم بود و گرمازده شده بودم.. با بی حوصلگی به اتاقم پناه بردم و هی خودمو سرزنش کردم که چرا باید اینجور بشه..

توی همین افکار بودم که یهو دیدم موبایلم داره زنگ میخوره.. فوری پریدم روی گوشیمو دیدم که شماره بهزاده...

باز افکار منفی اومد سراغم گفتم که حتما زنگ زده که به دوستیمون پایان بده ..

واسه همین به محضی که گوشی رو برداشتم گفتم:

« سلام بهزاد جان میدونم نظرت چیه ولی مهم نیست.. تو حق انتخاب داری»

اینا رو با یه بغض گفتم..

یه سلام سردی بهم داد و با همون صدای قشنگش که ناراحتی توش موج میزد گفت:

« میخام یه چیزی بهت بگم که امیدوارم طاقت شنیدنشو داشته باشی»

گفتم چی؟

وای خدایا دقیقا یادمه اون روز موقع حرف زدن با بهزاد داشت سرم از شدت درد میترکید.. مطمئن بودم که میخاد پایان ارتباطشو اعلام کنه..

تمام حسی که از خواستن نبودن بهزاد توی وجودم بود همش به یکباره از بین رفت و از ته دلم دعا دعا میکردم که بهزاد این حرفو نزنه..

انگار همون لحظه میخواستم بهزاد منو واقعا داشته باشه.. شاید به خاطر اینکه صاحب چشمایی بود که واقعا دل منو لرزونده بودند..

یه سکوت چند لحظه ای کرد و یهویی با یه لحن شاد پشت تلفن داد زد:

« عزیزم دلم برات تنگ شده.. وای دختر تو چه چهره ی دلنشین و آرومی داشتی.. وای........ میخام باهات بمونم.. تو رو خدا دوستیتو با من قطع نکن... دختر تو چقدر خوشگل بودی...»

باورم نمیشد اونی که پشت تلفن داره این حرفا رو میزنه همون بهزادی باشه که چند ساعت پیش دیده بودمش و عاشق چشماش شده بودم...

هنگ کرده بودم.. بهزاد بهم گفت که همون موقع از من خوشش میاد و اگه تا اون مدت هم زنگ نزده بوده بخاطر این بوده که شارژ نداشته و حالا هم میخاد با من باشه و از اینه که یه خواهری مثل من داره به من افتخار میکنه و از این حرفها که بد گولشو خوردم..

و اینجوری شد که بهزاد جای امیر رفته رو برام گرفت..

به بهزاد خیلی عادت کرده بودم شاید واسه اینکه فاصله ما به یه ساعت بیشتر نمیرسید و هر وقت اراده میکردیم میتونستیم همدیگه رو ببینیم..

شاید واسه اینکه بهزاد هر موقع اراده میکرد در دسترسش بودم و هر وقت من میخواستم میتونستم ببینمش.. درست برعکس امیر که ساعتها بینمون فاصله بود..

هر روز با بهزاد تماس تلفنی داشتم.. بیشتر وقتها توی همون پارکی که با هم آشنا شده بودیم همدیگه رو میدیدیم...

وای خدا چقدر چشمای این پسر دیوونه کننده بود..

به میگفت صورت نازتو به من بده تا چشمامو بهت بدم ...

چشماش واقعا قشنگ بود...

دو ماه بهزاد حرف اصلیشو بهم زد...

انگار قضیه امیر دوباره داشت تکرار میشد..

 *******************************

دوستای گلم..

خیلیها برام نظر گذاشتن که گشمده ات رو پیدا نمیکنی..

تو رو خدا ناامیدم نکنید..

اگه بین شما یکی پیدا میشه که اهل تهران باشه و دختر باشه.. تو رو خدا برام نظر بزارید.. چون من به کمکش خیلی احتیاج دارم..

ممنون از همه شما..حرفای شما بهم آرامش میده.. تو رو خدا ترکم نکنید...

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:19 توسط کسی که تنها امیدش خداست


خدایا.. این روزا خیلی بارونی ام..

این روزا خیلی دلم گرفته..

دارم دنبال کسی میگردم که هیچ نشونه ای ازش ندارم..

ولی همین آدم بی نشونه تمام آرامش منه..

کسی که انگار ماموریت داشت که منو از توی لجنی که گیر کردم نجاتم بده و دوباره منو سمت خدایی کنه..

نمیدونم چرا تمام نشونه هایی که از اون توی دستمه میخوره به بن بست..

انگار خدا هم نمیخواد من اونو پیداش کنم...

انگار خدا هم حکم به نابودی من زده..

اینقدر دربه درش هستم که دارم به هر جایی سر میزنم..

توی این راه همه چی مو از دست دادم..

خدایا چرا نمیتونم پیداش کنم؟؟

خدایا اگه اون نبود الان معلوم نبود توی چه فسادی داشتم دست و پا میزدم..

خدایا چرا اونو به من دادی و وقتی فهمیدی با اون عشق واقعیم رو پیدا کردم ازم گرفتی..

خدایا به وسعت آسمونت دلم گرفته..

خدایا خیلی دارم درد میکشم..

یه زمانی اینقدر توی کثافتکاریهام غرق بودم که هیچی حالیم نبود..

واسه پیدا کردن یه ساعت ارامش در به در آغوش امیر و بهزاد بودم..

کلی خرج میکردم که مثلا بتونم توی عشقبازی با بهزاد سنگ تموم بزارم و بعد از تموم شدن کارش بهم بگه.. ای ول دیگه یاد گرفتی.. داری کاری میکنی که قرار دفعه بعد رو زودتر بزارم..

خدایا از خودم بدم میاد..

خدایا چرا اون زمانها نزدی توی سرم که بهم گوشزد کنی من چی بودم و چی شدم..

وقتی به این فکر میکنم که شبهای هرزگیم مادرم خیال میکرد که دارم با دوستام درس میخوندم از خودم بدم میاد..

مادرم درست خیال میکرد..

درس هرزگی..

درس چندش آور هرزگی..

وااای خدا.. از خودم بدم میاد..

خدایا در بارها و بارها جلوی پات زانو زدم که منو ببخشی..

گفتم خدایا اگه من اینجوری هستم.. اگه حالا پشیمونم از اون کارا..

بخاطر وجود اون کسی بود که برام حکم یه فرشته نجات بود..

ولی خدایا حالا که گمش کردم برم کجا پیداش کنم..

خدایا نبودنش داره آتیشم میزنه..

دستمو بگیر و کمکم کن

خدایا من فقط تو رو دارم

نزار توی راه عاشقی جا بزنم..

خدایا کمکم کن..

******

دوستان دعا کنید بتونم پیداش کنم.. میخام بهش ثابت کنم که تا چه اندازه مدیونشم..

دعام کنید..

به حق امام حسین (ع) خدایا کاری کن که برگرده..

یا امام حسین..

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 10:37 توسط کسی که تنها امیدش خداست


سلام به همه

در پاسخ به آنتی بیوتیک عزیز

تمام اتفاقهایی که توی این وبلاگ به رشته تحریر در میاد همه و همه حقیقته و خدای بزرگ رو شاهد میگیرم که هیچ اغراقی توش به کار نرفته..

خیلی ها هستند که چه به صورت عمومی و چه به صورت خصوصی برام نظر میذارن که چرا اون موقعها از کارام شرمنده نشدم و حالا به این روز افتادم و در واقع از من یه دلیل میخواستن واسه این کار..

آره من هم برای انجام اون کارهام دلیل داشتم ولی اینقدر دلیلم ساده بود که از بیان کردنش خجالت میکشم البته اون موقعها بزرگترین دلیل زندگیم بود ولی حالا که فکر میکنم واسه اون دلیل زیادی از حد ساده خودمو تا چه حد غرق کثافت کاری کردم از خودم بدم میاد..

آنتی بیوتیک عزیز برای همه حرفات و سوالات دلیل دارم اگه خواستی جوابشو بدونی آدرس وبلاگ یا ایمیلت رو بزار تا برات بگم..

از گفتنش توی این وبلاگ خودداری میکنم چون واقعا از گفتنش خجالت میکشم..

شاید اگه بفهمی چرا من به این راه کشیده شدم اون سیلی که میخواستی بهم بزنی رو آروم تر بزنی..

*****************

 نبودن امیر بدجور داشت آتیشم میزد.. دوستش بهم گفته بود که واسه همیشه رفته خارج .. نمیدونم چرا نمیتونستم به حرفش اعتماد کنم ولی مهم این بود که تمام راههایی که منو به امیر می رسوند به بن بست خورده بود و دیگه هیچ راهی نداشتم..

از کارم مرخصی گرفتم و نشستم توی خونه که مثلا چشم انتظار برگشتن امیر باشم..

خیال میکردم داستان عشق من و امیر مثل داستانهای عشقی تلویزیون و کتابهاست که عاشق اونقدر منتظر میشینه تا معشوق خودشو بهش برسونه..

چقدر ساده بودم..

نمیدونستم که حقیقت این حرکت امیر یه  چیز دیگه است.. نمیدونستم که اصلا توی ذات این موجود پست چیزی به نام عشق معنی نداره..

امیر همیشه از اندیشه رفتن به خارج و هیچ وقت برنگشتن می گفت.. در کنار این که خدا و پیغمبر رو مسخره می کرد ایران و ایرانی ها رو تا حد زیادی مورد مسخره قرار می داد و می گفت اینجا مثل یه قفسه که نمیشه پرواز کرد...

اون یه ضد دین و ضد ایرانی واقعی بود..

ولی افسوس که من قشنگترین احساسم رو به پاش ریختم...

امیر رفت..

امیر تخم شهوت رو توی دلم کاشت و رفت..

امیر عشق بازی رو یادم داد و رفت..

به همین سادگی..

نامرد نموند که حتی دلیل رفتنش رو بگه..

حالا اون رفته بود خارج و دست من کوتاه بود.. چه میتونستم انجام بدم به جز غصه خوردن و افسوس روزهای با هم بودن..

افسردگی که بر من مستولی شده بود. غذا نخوردنم.. نرفتنم سر کار.. هیچی نگفتنم.. گوشه گیریم.. همه و همه باعث شده بود که خانواده ام از دستم عاصی بشن..

بیچاره ها خبر نداشتند که درون من چه غوغاییه..

تا این اون شب دختر عموم بهم یه پیشنهاد داد...

اون که تا حدی متوجه وضعیت حالت روحی بد من شده بود بهم گفت که بهتره یه سر همراش برم پارک..

توی اون اوضاع بد روحی شاید پارک می تونست یه خورده آرومم کنه ولی من پیشنهادش رو رد کردم و گفتم که حوصله ندارم..

ولی اینقدر پا پیچم شد که نتونستم مقاومت کنم و تصمیم گرفتم که همراش برم.. به خصوص  با شرایطی که برام فراهم کرده بود..

با بقیه دختر عموهام و خواهرام پشت وانت دوست داشتنی عموم نشستیم و رفتیم..

حق با دختر عموم بود..

محیط اونجا تا حد زیادی منو آروم میکرد.. شوخی های دخترونه و شیطنت بازیهامون کم کم منو از دنیای افسردگی دور کردند.. هر چند موقتی بود ولی باز می ارزید..

من واقعا داشتم می خندیدم.. برای چند لحظه هم که بود غمهامو فراموش کرده بودم و همصدا با بقیه مثل دوران قبل از آشناییم با امیر داشتم می خندیدم..

همه متوجه این تغییر حالت شده بودند.. هر کسی سعی می کرد که یه جوری منو خوشحال کنه..

تا اینکه نمیدونم پیشنهاد کی بود که گفت بلوتوث هامون رو واکنیم تا یه خورده شیطنت بازی در بیاریم..

توی اون جمع ۸ نفره فقط چهار نفر موبایلشون بلوتوث داشت و من هم جزء همون چهار نفر بودم..

بلوتوث موبایل هامون که وا شد مرتب از محیز شلوغ پارک پیام دریافت میکرد. هر کسی یه چیزی می فرستاد .. ولی میون اون همه بلوتوثی که روی صفحه موبایل من بود اسم بلوتوثی به نام « بهزاد» مرتب برام پیام می فرستاد.. جالب اینجا بود که روی هیچ کدوم از بلوتوث های اطرافم نمی رفت و فقط به من پیام میداد..

اولش چند تا عکس و بعدش هم تکست می داد...

همه بچه ها دور من جمع شده بودند و داشتیم با همون بهزاد بلوتوث بازی می کردیم..

هر کدوم چیزی میگفتیم . ازش خواستیم که خودشو نشون بده.. گفت یه پیراهن قرمز تنشه و موهای بلندی داره و قدش هم بلنده و زیر یه درخت بلند هم نشسته...

نگاه ما بچه ها چرخید و چرخید تا اینکه پیداش کردیم.. راست میگفت ولی توی تاریکی صورتش معلوم نبود... به خصوص اینکه موهاش هم جلوی صورتش رو گرفته بودند.. یهو دیدم شمارشو برام فرستاد و بعدش هم خداحافظی کرد و در برابر چشم ما از جاش بلند شد و رفت..

راهش به طرف ما نبود واسه همین ما باز نتونستیم ببینمش..

خداحافظی کردن بهزاد برای بچه ها یعنی پایان خنده هامون و شیطنت بازیهامون..

واسه همین وقتی دیدیم دیگه کسی رو نداریم که سر کارش بزاریم تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم..

اینو هم بگم که هیچ کس از پیام آخر بهزاد که حاوی شمارش بود خبر نداشت..

تموم شد..

بهزاد رفت..

ولی بهزاد برای من شروع یه قصه تازه بود...

وقتی برگشتیم خونه توی وسوسه دوباره شیطونی کردن با بهزاد داشتم دست و پا میزدم..

از یه طرف خلاء نبودن امیر داشت اذیتم میکرد و دوست داشتم یکی دیگه جایگزینش کنم بخصوص اینکه قدر عشق واقعی منو نمیدونست و حالا یه جورایی میخواستم خودمو توجیه کنم که با انتخاب یکی دیگه اذیتش کنم که اینجوری فقط خودمو نابود می کردم چون برای امیر فرق نداشت که من با چند تا باشم..

و از یه طرف دیگه دوست داشتم بفهمم که اون پسر خوش قد و بالا کیه که شمارشو بهم داده و ازم خواسته که باهاش تماس بگیرم...

توی همین اندیشه ها بودم که دستام روی صفحه کیبورد موبایلم چرخید و براش یه اسمس زدم و نوشتم:

« سلام بهزاد»

فقط همین دو کلمه کوتاه..

نمیدونم چرا..

نمیدونم چرا..

نمیدونم چرا..

ولی من بهش اسمس دادم انگار یه نیروی غریبی منو تحریک به انجام این کار میکرد..

به محض اینکه پیام تحویل داده شد روی صفحه موبایلم افتاد پشت سرش شماره بهزاد بود که روی صفحه گوشیم داشت خودنمایی می کرد و این یعنی اون داشت باهام تماس میگرفت..

یه بار نه.. دو بار نه... سه بار نه...

۸ بار زنگ زد و در آخر سر که با سکوت من مواجه شد برام اسمس داد و نوشت:

« تو رو خدا جواب بدین من چند ساعت پیش شمارمو به یکی دادم میخوام ببینم شما خود اون هستید»

و اینجوری شد که من هم بهش جواب دادم و بهش گفتم همونم..

و اون اسمس داد و من اسمس دادم.

ولی من اینقدر در جواب سوالهاش پاسخ های بی سر و ته میدادم که خودش هم خسته شد و دیگه اسمس نمیداد..

بهزاد خیلی التماس کرد که صدامو بشنوه.. خیلی .. خیلی..

ولی من بهش اجازه چنین کاری ندادم..انگار لذت می بردم که یه پسر بهم التماس کنه.. میخواستم دق دلی التماسهایی که به امیر کردم رو سر بهزاد بی گناه در بیارم..

ولی اون موقع نمیدونستم که همین بهزاد منو تا کجاها که نمیکشونه..

اون شب بهزاد دیگه هیچی نگفت و من هم خیال کردم که دیگه هیچ وقت هیچی نمیگه..

ولی وقتی فرداش باز شمارش افتاد روی گوشیم با خودم گفتم که این پسر تا منو نشناسه دست از سرم بر نمیداره..

بخاطر تغییر روحیه ای که شب قبلش برام به وجود اومده بود تصمیم گرفتم که برم سر کار..

دیگه نبودن امیر هم برام یه عادت شده بود..

سر کار جای مناسبی بود که با بهزاد حرف بزنم.. توی خونه موقعیتش رو نداشتم ولی سر کار میتونستم..

بهزاد باز زنگ زد.. باز من جوابشو ندادم...

هی براش اسمس میزدم که فردا باهات حرف میزنم.. پس فردا صدامو میشنوی.. ولی این فردا و پس فردا گفتن ها تا ۱۰ روز طول کشید و ما هم توی این ده روز فقط با اسمس با هم در ارتباط بودیم و هر دفعه درخواست شنیدن صداش رو رد میکردم..

این ده روز مرتب با هم در ارتباط بودیم و تا حدی صمیمی شده بودیم روزی ۵۰ تا ۶۰ اسمس به هم میزدیم ولی هنوز صدای همدیگه رو نشنیده بودیم..

تا اینکه بهزاد توی یه عمل غافلگیرانه به سکوت من پایان داد..

یه روز که توی محیط کارم بودم دیدم از یه شماره غریب دارن باهام تماس میگیرن.. من هم که هر فکری میکردم الا اینکه بهزاد باشه گوشی رو جواب دادم که یهو یه صدای فوق العاده جذاب پسرونه توی گوشم طنین انداز شد:

« سلام .... ؟ خانم.. من بهزادم دیدی آخر سر به اعتصابت پایان دادم»

دیگه فرار کردن معنی نداشت... باهاش حرف زدم.. باهاش حرف زدم.. تا به خودم اومدم ۴۵ دقیقه بود که داشت صدامو میشنید و داشتم صداشو می شنیدم..

اون روز از شانس بهزاد مشتری هم نداشتم و خیلی راحت میتونستم حرف بزنم..

بهزاد از غمش گفت.. از اینکه عاشق یه دختر بوده و دختره گولش زده و نامزد داشته و بهزاد از این موضوع بی اطلاع بوده و چون خیلی دوستش داشته افسردگی میگیره..

از این که اون شب به پیشنهاد دوستش بلوتوثش رو وا میکنه و هیچ وقت خیال نمیکرده که با من آشنا بشه و حالا خیلی خوشحاله که داره با من حرف میزنه..

از اینکه صدای من آرومش میکنه و دوست داره باهام باشه..

از اینکه دوست داره من جای خواهر نداشته اش باشم..

از اینکه دوست داره من خواهرش باشم.. از اینکه دوست داره من خواهرش باشم.. از اینکه..

آره.. بهزاد گفت بیا و بشو خواهر من..

بعد هم برام یه کارت شارژ خرید و به افتخار اینکه یه خواهر مهربون پیدا کرده بهم هدیه داد..

و من چقدر از این کارش خوشحال شدم.. انگار که عقده همون یه کارت شارژ رو داشتم..

بهزاد خیلی دوستم داشت.. توی اسمسهامون و توی تماسهای مکررمون از خودم براش یه قدیسه ساختم..

یه دختر پاک و معصوم..

بهش نگفتم که با امیر تا کجاها که پیش نرفتیم..

بهزاد که دو سال هم از من کوچیکتر بود همه حرفامو باور کرد..

بهزاد مهربون بود. دقیقا نقطه مقابل امیر..

هر روز باهام تماس میگرفت..

با اینکه منو ندیده بود ولی برام کارت شارژ میخرید می گفت با اینکه ندیدمت ولی دوستت دارم..

دو سه هفته با هم بودیم..

دیگه امیر رو هم فراموش کرده بودم.. چون بهزاد میتونست جای خالی اونو برام پر کنه..

تا اینکه.. کم کم بهانه هاش شروع شد..

***

دوستای گلم از اینکه منو مورد لطف خودتون قرار میدین و با نظرهایی که برام میذارین درکم میکنید از همه شما ممنونم..

عشق خیلی مقدسه. یه چیز مقدس که با عشق بازی نمیشه مقایسه اش کرد.. هیچ وقت خودتون رو گول نزنید که چون فلانی معشوقه منه پس می بوسمش چون دوستش دارم..

عشق پاک میتونه آدم رو به اوج برسونه بخصوص اینکه فرموده پیغمبر خداست که میگه: اونی که با عشق پاک از این دنیا میره مثل کسی هست که جهاد کرده..

تو رو به خدا به بهانه عشق.. عشق قشنگتون رو به هوس آلوده نکنید..

پاک باشید تا پاداش پاک بودنتون رو ببینید..

همیشه لازم نیست که همه چیز رو تجربه کنید .. بعضی موقعها بهتره که از تجربه دیگران استفاده کنید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:47 توسط کسی که تنها امیدش خداست


بعد از رسیدن به شهرمون به هر دری میزدم که باز بتونم امیر رو توی آغوش خودم داشته باشم ولی افسوس که شرایطم اصلا جوری نبود که این لذت نصیب من بشه..

گوشی امیر خاموش بود..و من بی تاب اون آغوش گرم توی خلوت خودم فقط اشک می ریختم و گریه میکردم...

درد ودلم رو به هیشکی نمیتونستم بگم به جز سارا که اون هم بخاطر موقعیت کاریش از من خیلی دور بود..

وای چه روزایی بود.. اون روزا..

هیچ نشونه ای ازش نداشتم تا اینکه در کمال ناباوری یه نشونه خیلی ساده ولی مهم برای پیدا کردن امیر اومد دستم..

روزای اول آشناییم با امیر واسه اینکه توجه اونو به خودم جلب کنم مدام براش کارت شارژ میگرفتم..

یادمه یه بار که براش یه کارت شارژ ۱۰۰۰۰ تومانی گرفته بودم به طعنه بهم گفت که شارژ نشده..

من هم فوری رفتم و یقه فروشنده رو گرفتم و به جرم اینکه آبروی منو جلوی یه آدم محترم به خاطر فروختن یه کارت شارژ خالی برده کلی باهاش دعوا کردم..

فروشنده آدم محترمی بود و گفت که چنین چیزی اصلا امکان نداره و چون پیشش اعتبار داشتم بهم یه کارت شارژ دیگه داد و پولشو گذاشت به حساب کارت شارژ اولی که مثلاْ خالی بود و من با با سادگی تموم دوباره رمز اوت کارت شارژ رو واسه عشق پوشالیم فرستادم..

کلی هم جلوی امیر افاده اومدم که « مگه من میزارم کسی حق عشق خودمو بخوره و ...» از این حرفهای چرت و پرت..

و حالا بعد از چندماه که از اون جریان گذشته بود فروشنده که عاقل مرد محترمی هم بود و از همسایه های قدیمی مون به طور خیلی محرمانه برام پیغام داد که برم تا مشکل کارت شارژ رو برام بگه..

من تقریبا اون موضوع رو فراموش کرده بود و حالا همین فروشنده درست توی اوج ناامیدیم به دادم رسید و با دادن یه شماره باعث شد که من تا حدی خبر از امیر کسب کنم...

فروشنده بهم گفت که رمز اون کارت شارژ روی این شماره شارژ شده و بهم ثابت کرد که اون کارت شارژ خالی نبوده و دقیقا همون روزی که من خریده بودم شارژ شده منتهی روی یه خط دیگه...

خیلی جلوی اون مرد خجالت کشیدم.. بخصوص که چندین ماه از موضوع گذشته بود و اون توی اون مدت پیگیر همین قضیه بوده..

حرفهای بدی بهش زده بودم... ازش معذرت خواهی کردم و گفتم که پول شارژ رو بهتون میدم .. و شماره رو ازش گرفتم تا با تماس گرفتن با اون بفهمم که صاحب این شماره کیه... و چرا رمز کارت شارژی که من برای امیر فرستاده بودم باید روی گوشی اون شارژ می شده..

از امیر بی خبر بودم و این شماره میتونست بهم کمک کنه..

با دلی غمگین با اون شماره تماس گرفتم و خودمو معرفی کردم..

به محض اینکه اسممو فهمید فوری منو شناخت... انگار امیر به طور کامل منو برای اون معرفی کرده بود..

اون دوست نزدیک امیر بود و از امیر کلی خبر داشت..

اینجور که به نظر می اومد خیلی منطقی تر از امیر بود. بهش گفتم الان چند وقته که از امیر بی خبرم و دارم توی بیخبری می سوزم...

و اون هم گفت که امیر الان در خارج از کشور به سر می بره و همون موقعی که من شهر امیر رو ترک کردم امیر هم با عوض کردن شمارش کشور رو ترک کرده و معلوم نیست که کی برگرده..

خدا میدونه وقتی این حرف رو شنیدم تا چه حد غم به دلم نشست...

انگار که داغ یه جوون رو دیده باشم..

اینقدر غمگین بودم که همون جا یعنی کنار خیابون نشستم و بی خیال از نگاههای مردم زار زار گریه کردم..

نمیدونم به چه حقی امیر این کارو با من کرده بود..

از یه طرف تمام تلاشهام رو واسه دوباره به دست آوردن آغوش امیر متوقف کردم و از طرف دیگه کاخ آرزوهام فرو ریخت..

چون امیر در خارج از کشور بود و من هیچ دسترسی بهم نداشتم..

مکالمه ام که با دوستش تموم شد.. فوری برام اسمس زد :  «خانم ............ دلم براتون می سوزه»

من هم که انگار همون موقع برای به دست آوردن امیر زیادی اصرار داشتم این حرفش رو گذاشتم به پای حسودی و بهش گفتم که من امیر رو به دست می یارم و اون هم هیچی نگفت...

دیگه باورم شده بود که امیر دوستم نداره..

باورم شده بود که اگه ارزشی هم واسش داشتم بخاطر پولمو بوده و گوشتهای بدنم..

وگرنه چرا باید اون بی خبر از من می رفت به جایی که دست من بهش نمیرسید و حتی منو از دادن کوچکترین خبری هم محروم میکرد..

آره. من باید امیر رو فراموش میکردم.. ولی این کار نشدنی بود..تصور نداشتم امیر داشت آتیشم میزد. اینقدر به این موجود خودخواه وابسته شده بودم که نمیتونستم فراموشش کنم..

توی این مسیر تنهای تنها بودم و به هیشکی نمیتونستم دردم رو بگم..

خاطره همه هم آغوشیهام با امیر مدام جلوی چشمم بود و لذتی که از اون روزا نصیبم می شد هر چند خیلی کوتاه هنوز داشتم حس میکردم..

امتحان کارشناسی ارشدم رو ندادم چون آغوش امیر خیلی بهتر از سالن امتحانات بود..

ولی افسوس بر عمر هدر رفته..

افسوس بر آرزوهای بر باد رفته..

افسوس بر من نادان...

*************

یکی از دوستای خوبم بهم پیشنهاد داد که بجای اینکه در آخر هر پست امیر رو نفرین کنم چیزی بنویسم که به درد بخوره..

حق با این دوستم بود..

نفرین من تا همیشه دنبال امیر هست... و مطمئنم که خدا هم جای حق نشسته و بالاخره حق منو از اون موجود کثافت میگیره..

واسه همین تصمیم گرفتم که آخر هر پست یه چیزی بگم تا اونایی که دارن تو این مسیر قدم بر میدارن و تازه اول راهن با فهمیدن یه چیزایی برای قدم زدن توی این راه دقت بیشتری داشته باشن..

دوستان گلم.

کاری کنید که مثل الماس باشید ارزشمند و دست نیافتنی..

اونوقت می بینید که آدمهای اطرافتون برای به دست آوردنتون چه تلاشی میکنند و وقتی هم که به دستتون آوردند چون برای به دست آوردنتون خیلی زحمت کشیدند به هیچ عنوان حاضر نیستند از دستتون بدن مگر اینکه خودتون به تن الماسیتون خدشه وارد کنید..

هیچ وقت خودتون رو آسون در اختیار این و اون قرار ندید

حتی اگر بهانه تون عشق باشه..

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 8:21 توسط کسی که تنها امیدش خداست


ماه محرم اومده.. چه صفایی داره توی عزای امام حسین شرکت کردن..

چقدر لذت بخشه وقتی که اسم حسین میاد اشک میشینه توی چشمات..

چه امامی داریم ما.. چه نعمتی داریم ما..

چه مصیبتهایی بهشون وارد شده...

خدایا.. چه مصیبت بزرگی

وقتی ناموستو کتک میزنن بهتون چه حسی دست میده؟...

توی یه روز همه آدمای مرد اطرافتو بکشن..

اونم چه جوری؟

به بدترین وضع..

توی یه روز تنهایی و اسیری و غریبی و آوارگی بهت تحمیل بشه..

آخ خدایا..

فکرش آدمو به گریه میندازه..

واسه از دست دادن کی بنالی؟

داداشت..

بچه هات..

برادرزاده هات..

پسرعموت...

یه بچه شش ماهه..

چشمتو به روی چی ببندی؟

آتیش گرفتن امانتهایی که دستت سپردند یا غارت اموالی که برای خودته و یا دیدن سر عزیزانت بالای نیزه..

چه صبری داشتی تو خانوم زینب...

چه صبری؟

اون روز آب و اشک با هم شرمنده شدند...

******

تصمیم گرفتم قضیه ۵ میلیون تومان رو البته راستش به امیر بگم..

ولی یه جوری نگم که از من ناراحت بشه..

گفتم : « امیر جان اون ۵ میلیون دیگه دست من نیست و من نمیتونم بدم به تو.. چون داداشم بدون اجازه من انداخته توی یه معامله و کلا دست منو کوتاه کرده .. من اعتراض کردم ولی به جایی نرسید»

با یه صدای رنجیده گفت: یعنی باید بی خیال اون ۵ میلیون بشم؟

با هزار حربه عاشقانه بهش فهموندم که ۵ میلیون فدای سرش و عشق من بهش بیشتر از اینهاست..

ولی امیر اون ۵ میلیون رو می خواست نه خود منو..

گفت اشکالی نداره و خداحافظی کرد..

ولی تا ۱۵ روز گوشیش خاموش بود..

مثل دیوونه ها شده بودم..

افسرده افسرده..

خاطرات عشقبازیم رو توی اون خونه پیرزن هزار بار با خودم تکرار کرده بودم.. در تمنای آغوش امیر داشتم می سوختم و می ساختم ..

لامصب بد رقم هواییم کرده بود..

گوشیش خاموش بود و هیچ خبری ازش نداشتم..

اون کثافت عادتم داده بود و حالا نبود که با بودنش دوباره اون حس رو تجربه کنم...

میخواستم به خودم بقبولونم که یه مشکلی براش پیش اومده و بخاطر ندادن اون ۵ میلیون نیست که منو تا این حد منتظر گذاشته و بی خبر..

ولی.. افسوس..

دیگه داشتم نابود میشدم که دوستم بهم گفت امتحان کارشناسی ارشد افتاده توی شهری که محل زندگی امیر بود..

حال امتحان رو نداشتم..

اصلا حال زندگی کردن رو نداشتم..

گفت باهاش برم البته به قصد عوض کردن آب و هوا و عوض شدن حالم...

ولی من فقط به این دلیل تصمیم گرفتم که باهاش برم که امیر رو پیدا کنم..

هر چند هیچ آدرسی ازش نداشتم و با رفتنم میخواستم یه سوزن رو توی انبار کاه پیدا کنم..

بهش گفتم میام..

تا اینکه یه شب (چند شب قبل از رفتنمون) از سر ناامیدی و با یه چشم پر از اشک شماره امیر رو گرفتم به این امید که برداره

و زنگ خورد..

باورم نمیشد شماره ای که این همه مدت خاموش بود حالا داشت زنگ میخورد..

فوری برام اسمس داد: « سلام.... خوبی یه چند مدت نبودم»

سردی از لحنش داشت میریخت.. باز الفاظ عاشقانه .. تحقیرهای زیادی از حد.. از طرف من

تا اینکه بهش گفتم برای دادن امتحان کارشناسی ارشد میخام بیام پیشت ...به شهرتون..

با اینکه خیلی ازش گلایه کردم ولی روی همشون سرپوش گذاشتم از ذوق بودن دوباره اش بهش وعده یه عشقبازی دیگه دادم..

تا اینکه موعد مقرر رسید و من و دوستم رفتیم شهرشون..

به بهانه استراحت کردن سه روز قبل از امتحان رفتیم..

 به خانواده هامون گفتیم که میریم پیش یکی از اقواممون که توی اون شهر زندگی میکنه ولی من با تلاش زیاد مخ دوستم رو زدم که بریم خونه امیر..

هر چند از سر بدشانسی بود یا خوش شانسی که اون کسی که میخواستیم بریم پیشش بخاطر یه مشکل خونه نبود و من از خدا خواسته خونه امیر رو پیشنهاد دادم..

دوستم از موضوع امیر می ترسید ولی من بهش اطمینان دادم که امیر از اون تیپ پسرا نیست که بخواد اذیتمون کنه ..

آره .. دل من جایی دیگه بود... من به تمنای اون موجود کثیف رهسپار اون شهر بزرگ شده بودم و حالا داشتم دوستمم هم همراه خود میکردم...

وقتی رسیدیم ترمینال زنگ زدم به امیر...

۲۰ تا اسمس دادم و ۳۸ بار زنگ زدم تا آخر جواب داد...

با اینکه هزار بار بهش گوشزد کرده بودم که اون روز قراره بیایم شهرشون و توی ترمینال منتظرمون باشه

ولی آخر سر هم تماسهای زیاد من باعث شده بود که از خواب بیخواب بشه..

انگار نه انگار که دارم مثل اسپند روی آتیش میسوزم..

راحت خوابیده بود ... (چقدر اون روز جلوی دوستم شرمنده شدم.. آخه من از امیر نامرد جلوی دوستم یه آدم بسیار مهربون ساخته بودم که جونش برای من میرفت.. هه زهی خیال باطل)

امیر اومد و ما رو برد خونه مجردی خودش.. انگار داشت از بودن ما عذاب می کشید.. اینو نمیگفت ولی قشنگ توی رفتارش معلوم بود..

بهش گفتم که توی این مدت دیوونه اش شدم و اگه زودتر نمیدیدمش معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد..

ولی چه فایده... چون پولی نداشتم واسه امیر هم ارزشی نداشتم..

دوستم سارا بهم گفته بود که کاری نکنم که زیادی درگیر عشقبازی بشم و اگر هم غرق شدم و اسیر شهوت شدم دیگه در اومدنش برام خیلی سخته واسه همین گوشزد میکرد که ارتباط جنسیم با امیر خیلی محدود باشه و زیادی وابسته نشم..

ولی اون خبر نداشت که همون روز اول توی خونه همون پیرزن به آغوش امیر عادت کرده بودم..

دو روز تمام توی آغوشش بودم..

اگه نمیتونستم از لحاظ مالی تامینش کنم از لحاظ جنسی زیادی بهش میرسیدم..

دو روز تمام توی آغوشش بودم و با دستای خودم مدام لمسش میکردم..

اصلا من همینو میخواستم... این همه سختی کشیده بودم واسه همین..

اینقدر دیوونه شده بودم که حتی روز امتحان هم نرفتم و آغوش امیر رو به همه چیز دنیا ترجیح دادم...

مثل یه چشم بهم هم زدن اون روزا گذشت..

مثل یه چشم به هم زدن لذت اون روزا تموم شد..

و من با یه دل پر درد و وابستگی جنسی خیلی زیاد راهی شهر خودمون شدم..

توی خونه امیر که بودیم امیر ابایی نداشت از اینکه بی محابا داشت جلوی چشمان بهت زده دوستم تریاک میکشید...

اون هم نه یه بار و نه دوبار و نه یه ساعت و نه دو ساعت..

توی اون مدت یا میخواست با من خودشو ارضا کنه که توی این مورد هم همش راحتیه خودش ملاک بود و بدون توجه به نیاز من همین که کارش تموم میشد به من پشت میکرد و میخوابید و یا تریاک و سیگار میکشید..

اون وکیل بین المللی که پشت تلفن اون همه ادعای صد منی داشت من اصلا ندیدم که حتی دور یه پرونده هم بره..

فقط می دیدم که گاهگاهی دور از چشم من میره و تلفنی خیلی مشکوک صحبت میکنه..

باز هم چون دوستش داشتم میگفتم بی خیال.. من که بهش اعتماد دارم...

و باز هم داشتم خودمو گول میزدم..

****

پام که رسید به شهر ... باز دیوونگی اومد سراغم...

وقتی میخواستم زنگ بزنم به امیر که سالم رسیدم گوشیش خاموش بود..

گفتم حتما خوابه..

ولی روزای بعد باز هم خاموش بود و من باز بی تاب..

****

شاید اگه امیر توی اون روزا که به محبت از طرف اون خیلی نیاز داشتم بهم میرسید و بهم بی توجهی نمیکرد امروز عنوان هرزه روی من نبود...

****

خدایا دلخوشی از امیر نامرد ندارم... واگذارش میکنم به خودت...

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 16:49 توسط کسی که تنها امیدش خداست


نمیدونم چقدر طول کشید ولی انگار نوازش دستهای امیر به مزاقم خیلی خوش اومده بود که حتی گذر زمان هم حس نکردم و اعتراض کردم که چرا اینقدر زود دیر میشه ...

و امیر میخواست که عصر اون روز برگرده...

وقتی تو آغوشش بودم به هیچی فکر نمیکردم.. انگار تمام ترسهام ریخته بود و آرامشی که از آغوش امیر نصیبم شده بود و رو به هیچی نمیخاستم بدم...

منی که تا اون روز حتی تن هیچ پسری حتی به طور اتفاقی هم به بدنم نخورده بود حالا خیلی راحت داشتم خودمو توی بغل امیر ولو میکردم و تعجبم از این بود که چقدر مشتاق به این کار بودم..

مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه..

بدون هیچ مقاوتی مثل برده ها در اختیارش بودم..

وای بر من..

که تا چه حد نادان بودم و ساده...

امیر خوب بلد بود چه جوری شروع کنه.. خوب بلد بود من آماتور رو چه طوری راه بندازه..

و خوب بلد بود تا کجا پیش بره... همون لحظه حاضر بودم همه چیزمو بدم تا برای یه ساعت امیر و آغوشش رو بیشتر داشته باشم...

 کم کم داشت دیر میشد.. به قصد خارج شدن از خونه داشتیم خودمونو آماده میکردیم همین که در اتاق رو باز کردم در کمال تعجب دیدم که پسر اون پیرزن که مهمونش بودیم یکی از هم دانشگاهی های منه...

وقتی من و بعد از من امیر رو دید انگار چشمهاش ۴ تا شده بود..

چیزی رو که می دید باور نمیکرد... یه سلام کوتاهی کرد و خیلی زود از اتاق خارج شد..

هر دومون جا خورده بودیم..

فوری به امیر گفتم که این پسره منو میشناسه و ممکنه چیزی بگه ولی امیر اون روز با بی تفاوتی تمام گفت: نگران نباشم و به خوشی فکر کنم که چند دقیقه پیش از توش در اومده بودم

از اون پیرزن مهربون تشکر کردیم و از خونه اش که با مهمان نوازی تمام ازمون پذیرایی کرده بود خارج شدیم وقتی میخواستیم بیایم بیرون اون پیرزن دست منو بوسید و گفت که مواظب شوهرم باشم (هه)

و من هم گفتم که شوهر من بهترین شوهر دنیاست..

امیر نامرد مخ اون پیرزن هم زده بود و با گفتارش که واقعا لحن کلامش به دل مینشست اونو هم رام خودش کرده بود...

...

از خونه که زدیم بیرون بدگویی امیر پشت اون پیرزن و پسرش شروع شد

و من تازه اون روز فهمیدم که امیر سیگار میکشه..

تازه این تنها عیبش نبود..

خیلی آشکارا خدا و پیغمبر رو مسخره میکرد ..

بزرگترین تفریحش رو گوش دادن به آهنگ در کنار شراب خوردن و تریاک کشیدن بود..

میگفت اصلا نماز نمیخونه و خدا رو به خدایی قبول نداره...

امیر کافر ابایی نداشت از اینکه نسبت های ناجور رو به خدا نسبت بده..

و من همین چیزای مهم رو دقیقا تا ۳۰ دقیقه قبل از رفتنش فهمیده بودم...

*****

امیر که رفت انگار تمام غم های عالم رو روی قلبم نشوند و رفت..

رفتن امیر همان و افسردگی من هم همان..

بدجور به این موجود کافر عادت کرده بودم ... تخم شهوت رو دلم کاشت و رفت... و بعد از اون من در تمنای آغوش امیر داشتم نابود میشدم..

همه زندگیم رو تحت شعاع قرار داده بود...

یه چند ساعتی از رفتنش نگذشته بود که دیدم برام اسمس داد:

« عزیزم اینقدر به هر دو مون خوش گذشت که یادم رفت بهت بگم اون ۵ میلیون چی شد؟ چه برنامه ای براش داری؟»

امیر با این اسمسش یادم انداخت دروغی که بهش گفته بودم رو..

باز هم دروغ گفتم و گفتم:

« فعلا دست داداشمه... در اولین فرصت ازش میگیرم.. یه مقدار صبر لازم داره»

و اینجوری بود که امیر و نه پایبند خودم حداقل پایبند پولم کردم..

*****

امیر نامرد آتش شهوت رو تو دلم روشن کرد و رفت..

داشتم دیوونه میشدم..

به هر دری میزدم که باز اونو بیارم شهر خودمون.. ولی نمیتونستم

اون زیادی سرش شلوغ بود (البته نه بخاطر کارش.. به خاطر دخترای زیادی که اطرافش بودند.. این موضوع رو من بعدها فهمیدم)..

امیر مدام قضیه ۵ میلیون تومان رو بهم گوشزد میکرد و من هم مدام این پا و اون پا میکردم..

نمیدونستم چطوری این قضیه رو ماسمالی کنم.. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم حقیقت رو بگم...

****

من هیچ وقت از امیر راضی نمیشم...

خدایا من از امیر نمیگذرم... تو هم نگذر...

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 9:59 توسط کسی که تنها امیدش خداست


خاطرات دیروزم را به بند کشیدم تا آینده ای روشن از آن خود بسازم..

افسوس که در پس آن همه تاریکی و درست در ابتدای روشنی کم آوردم و رفتم که برای همیشه خاطره بمانم..

دریغا بر فرصت های جبران نکرده..

دریغا بر آرزوهای بر آورده نشده..

دریغا بر عمر هدر رفته...

                                                                                                امضا

                                                                                             نویسنده وبلاگ

**************************************

امیر دیگه عادت کرده بود به من و به پول دادن های بی امان من.. همه چیزو از خودم محروم کرده بودم.. حتی نمیتونستم واسه خودم لباس بگیرم... چون پولشو نیاز داشتم..

عشق امیر رو با پول ناچیزم داشتم می خریدم.. که دیگه کم کم خسته شدم و ازش خواستم که به این رفتارش پایان بده و بیاد شهرمون تا ببینمش..

براش لاف اومدم که بخاطر فروش زمین های بابام ۵ میلیون نصیب من شده و اگه بیاد همه اون پول رو بهش میدم تا باهاش یه کار جدید راه بیندازیم...

این حرفم دروغ بود.. راستشو بخواین دیگه باورم شده بود که امیر واقعا منو به خاطر پولم می خواد..

آخه ما توی یه منطقه ای زندگی میکردیم که مردمش به پولداری معروف بودند و تقریبا ۸۰ درصد از آدمهای شهر ما از نظر مالی وضعیتشون خیلی خوب بود ولی خوب از شانس امیر خانواده ما جزء ۲۰ درصد باقیمانده بودند و مثل بقیه پولدار نبودند..

امیر هم گول اسم شهر ما رو خورده بود و به خیال خودش با یه دختر پولدار دوست شده بود که البته واسه اون بد نشده بود..

اون که داشت پولشو میگرفت و حتی از ۲۰۰۰۰ هزار تومان و ۳۰۰۰۰ هزار تومان من هم نمیگذشت..

اسم ۵ میلیون که اومد امیر راضی به اومدن شد.

اینقدر هم از من سادگی دیده بود که نفهمه این ۵ میلیون فقط بهانه ایه واسه اومدنش..

مهربون شد و گفت که برای این ۵ میلیون یه نقشه خوب داره و میخواد در کنار وکالت یه کار جدید هم راه بندازه که این ۵ میلیون من هم توش میتونه نقش مهمی ایفا کنه..

و قول اومدن داد..

خدای من.. باورم نمیشد که امیر می خواد بیاد.. توی تصوراتم اونو یه جنتلمن واقعی تصور کرده بودم و این که میتونستم اونو به همه نشون بدم که بگم این مرد منه داشتم به خودم می بالیدم و توی دلم قند آب می کردم..

مدت به وسط اومدن حرف ۵ میلیون تا اومدن امیر ۱۰ روز طول کشید..

توی این مدت هم حسابی با تلفن با من صمیمی شده بود و هر حرفی میزد و انتظار هر کاری هم از من داشت..

من ساده هم خام او شده بودم و هر چی میگفت چشم می گفتم و هیچ اعتراضی نداشتم..

فقط نمیدونستم وقتی اومد چطوری بهش بگم که ۵ میلیون دروغه..

این فکر داشت دیوونه ام میکرد ولی برام مهم نبود..

مهم این بود که اون بالاخره داشت می اومد..

تا اینکه ۱۰ روز گذشت و امیر ندیده برای اولین بار پا به شهر کوچیک ما گذاشت...

اون روز انگار تمام خوشیهای دنیا رو بهم داده بودند..

سعی کردم که از همه لحاظ خودمو زیبا جلوه بدم که امیر در برابر من کم بیاره و دیگه برام بهونه نتراشه...

از خودم که هیچ لباس قشنگی سراغ نداشتم به چند تا از دوستام که وضعشون خوب بود گفتم که مانتوهاشون رو بهم بدن تا بتونم بپوشم. آرایش زیادی کرده بودم و منتظر اومدن امیر عزیزم (زهی خیال باطل) توی ترمینال ایستاده بودم...

طبق محاسبات خودم امیر ساعت ۱۰ صبح باید می رسید به شهر ما..

هر چه که از اومدنش می گذشت دلم بیشتر به تاپ تاپ می افتاد.. می ترسیدم که منو انتخاب نکنه...

می ترسیدم که صاحب اون صدای جذاب اینقدر زیبا باشه که منو اصلا تحویل نگیره.. ولی حالا که تا اینجای کار اومده بودم دیگه نمیتوستم برگردم...

من عاشق شده بودم و توی راه عشق پیه همه چی رو به تنم مالیده بودم..

توی راه مدام براش اسمس میزدم و با الفاظ عاشقانه بهش می فهموندم که چقدر محتاجشم و چقدر دارم انتظارشو میکشم و ... چقدر دوستش دارم...

خودم تا بی نهایت برای امیر تحقیر می کردم

تا به خودم اومدم دیدم امیر برام اسمس زد

« با یه کت و شلوار شیری رنگ و یه کیف قهوه ای به دست و با یه شال گردن قرمز قسمت ابتدای سالن ورودی ترمینال منتظرتم»

وای خدای من چیزی که میخوندمو باور نمیکردم..

بی اختیار سرمو چرخوندم و دیدمش

با همون مشخصاتی که داده بود کنار در ورودی ترمینال ایستاده بود...

رفتم طرف و گفتم: سلام عزیزم به شهر ما خوش اومدی..

سلام بر ..... عزیز دل خودم.. حالت چطوره؟

امیر واقعا با شخصیت بود واقعا مثل یه وکیل بود... همه چیزش عالی... مثل صداش جذاب.. عشق من همون لحظه بیشتر شد ... خودمو داشتم توی آسمونها می دیدم..

فوری گفت: خوب برنامه چیه؟

برنامه ای نداشتم.. جایی نداشتم که ببرمش...

بهش گفتم میریم یه دور توی شهر میزنیم و بعدش هم ببینم چی پیش بیاد..

مثل نوکرهای بی اختیار کیف سنگیش رو از دستش گرفتم و یه بار سنگینی به  خودم تحمیل کردم که مثلا اولین قدم رو برای به دست آوردن دلش به دست بیارم..

یه ساعتی که توی شهر چرخیدیم ترس از اینکه یه اشنا ما رو ببینه بهش گفتم که بریم به یکی از روستاهای اطراف شهر و خودمون رو توی یه خونه جا کنیم و عصرش هم که امیر می خواست برگرده...

ماشین گرفتیم و توی یه روستای دور افتاده پیاده شدیم و راهی یه خونه شدیم که نمیدونستیم کیه؟

توی گرمای ظهر اون روز وقتی داشتم با افتخار توی کوچه همون روستای دور افتاده راه میرفتم امیر از خلوتی کوچه استفاده کرد و یه نیشگون از گونه هام گرفت و این اولین تماس من با یه پسره غریبه بود..

پسری که برای اولین بار اون رو می دیدمش...

رفتیم و در یه خونه رو زدیم.. یه پیرزن خیلی مهربون در رو باز کرد.. گفتیم تشنه مونه و اون پیرزن خیلی راحت ما رو توی خونه اش راه داد و یه پذیرایی مفصل از ما کرد.به بهونه اینکه ماشینمون خرابه ازش خواستیم که یه اتاق به ما بده برای استراحت ..

اونم داد...

بساط میوه و شربت و ناهار هم آماده کرد...

به خیال اینکه ما زن و شوهر هستیم بهترین اتاق خونشون رو داد به ما و ... بعدش هم ما رو تنها گذاشت و ...

و اون روز اولین هرزگی من در اون اتاق خالی با امیر رقم خورد...

*******************

افسوس بر فرصت های از دست رفته.... افسوس

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 9:7 توسط کسی که تنها امیدش خداست



آخرين مطالب
» میخام برم شلمچه..
» خدایا برش گردون.. خدایا اونی که رفته رو برگردون..
» خدایا
» هرزگی من با بهزاد (قسمت دوم)
» خدایا به وسعت آسمونت دلم گرفته
» هرزگی من با بهزاد (قسمت اول)
» هرزگی من با امیر (قسمت هشتم)
» هرزگی من با امیر (قسمت هفتم)
» هرزگی من با امیر (قسمت ششم)
» هرزگی من با امیر (قسمت پنجم)

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت